"به دوست نازنین در بندم ابوالفضل عابدینی"

می اندیشیدم که عنوان این نوشته را چه بگذارم.خواستم بنویسم،شریفی نیا سر سپرد.بعد از مدتی کلنجار رفتن با خود نوشتم:شریفی نیا جان سپرد.جان در ادبیا ت فارسی در بسیاری از موارد،معنایی غیر از تن و این جسم خاکی دارد.جان،جوهره و اصل هر چیز است. وقتی می گوییم "جان کلام"،از گوهره و بطن کلام سخن می گوییم.همان که فردوسی بزرگ آن را در کنار "خرد" ارج می نهد و مولانا می گوید:جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او.به این معنا است که می گویم:شریفی نیا جان سپرد.آقای شریفی نیا! شما که خود را شاگرد علی شریعتی می دانید حتما بحث "هنر برای هنر" ایشان را شنیده اید.هنری که برای هنر مند،مسئولیتی انسانی در پی ندارد.

حضور شریفی نیا و الماسی و قطبی در مراسم تنفیذ احمدی نژاد روح هر هنرمند و هنر فهمی را می آزارد. هنر،روح آدمی را تلطیف می کند و هنرمند عاشق زیبایی است.انسان ها لطافت و زیبایی را دوست می دارند و هنرمند به تبع روح پروانه ای اش دو چندان.در تنفیذ رئیس جمهوری شرکت جستن – ورای همه ی حرف و حدیث هایی که وجود دارد – که چهره و کلامش،و اندیشه و سکناتش،اندک ظرافت و فطانتی را به تصویر نمی کشد،برای کسی چون شماکه با هنر و زیبایی سر و کار دارد چه معنایی می تواند داشته باشد؟جز این که بگوییم هنر را ابزاری کرده اید برای نان به نرخ روز خوردن؟نانی که به خون نداها و سهراب ها و کیانوش های میهنمان آغشته است.هنر قداست دارد. می توان از آن بالشی ساخت برای خود را بر روی آن به خواب زدن،اما دیری نمی پاید که این خواب آشفته خواهد شد.هنر از چماق،اندیشه می سازد.مگر چماق به دست دیروز را ندیده ای که هنر به جای چماق به دستش دوربین داد؟همان که شما مقابل دوربینش ظاهر شدید.از روزگار درس می باید آموخت که: هر که ناموخت از گذشت روزگار / هیچ ناموزد زهیچ آموزگار.

این روزگار فیلسوف شهیری چون مارتین هایدگر را به سبب همکاریش با پیشوای نازی ها مطعون خود ساخت.گونتر گراس را بدنام کرد.بیاندیش که با همچون تویی چه خواهد کرد.

تختی را کنار شعبان جعفری بگذار.بهرام بیضایی را در کنار فرج الله سلحشور.چه چیزی دستگیرت می شود؟فکر کن.

شما می خواهید کجا بیاستید؟نمی گویم که یک هنرمند لزوما باید یک کنشگر سیاسی،اجتماعی ِ آزادی خواه باشد،اما خوش رقصی برای ارباب ِ بی مروت ِ قدرت ِ باد آورده نیز دور از شان یک هنرمند است.

آقای شریفی نیا!می دانی این نوشته را چرا به ابوالفضل عابدینی تقدیم کردم؟یقین دارم که نمی شناسی اش. نه او را و نه بسیاری چون او را.که اگر می شناختی تو را آنجا که قدم گذاشتی چه کار بود.

نوروز در اهواز میهمان ابوالفضل بودم.شب ِ دیر هنگام مرا به شهر برد و با من از مناطق حاشیه ی شهر سخن گفت. حاشیه ای که فقر و فلاکت در آن بی داد می کرد.قلبش برای سرفرازی ایران می طپید.همان قلبی که بیمار است و تاب شکنجه ندارد.حال این جوان شرافتمند در بند است و تو … .دیگر نمی دانم چه بگویم. می ترسم که حرمت قلم نگه ندارم.در خانه اگر کس است،یک حرف بس است.

1258771205

نوشته شده در  2009/8/4ساعت 17:39  توسط بهزاد مهرانی

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: